حنانه و مادرش، الهام کریمی، با هم از مدرسه شجره‌ طیبه میناب پرکشیدند، اما نه در آغوش هم. مادر حنانه، معاون مدرسه، در حالی که کودکان را دلداری می‌داد و آنان را در گوشه‌ای جمع می‌کرد، کمی دورتر از پاره‌تن خود، حنانه آسمانی شد. امید ذاکری، پدر حنانه و همسر این معلم شهید، از این داغ سنگین می‌گوید.

حنانه شهید میناب

همشهری آنلاین-الناز عباسیان: حنانه دختر سوم من بود و در کلاس اول ابتدایی تحصیل می‌کرد. دختری بسیار مهربان بود. همیشه دوست داشت من در کنارش باشم. یک بار که با مادرش به قشم رفته بود، مدام دلتنگ من شده و به مادرش می گفته: کاش بابا اینجا بود، خیلی خوش می‌گذشت. در آغاز ورود به کلاس اول، تمایل چندانی به درس خواندن نداشت و بیشتر به فیلم‌های فضایی علاقه نشان می‌داد، چون دوست داشت فضانورد شود. به همین دلیل، کم‌کم به درس خواندن روی آورد. این مدرسه با ایجاد فضای معنوی و مذهبی برای دانش‌آموزان، آنان را هم به خواندن قرآن و مسائل دینی و هم به مطالعه شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی ترغیب می‌کرد. حنانه به حفظ قرآن علاقه داشت و چند سوره کوچک را حفظ کرده بود.

به آرزویش رسید معروف شد

پیگیر فضای مجازی هم بود و همیشه می گفت: بابا جون، من می‌خواهم معروف بشم؛ در فضای مجازی ترند بشم؛ یعنی جهانی بشوم تا همه بفهمند فرد مفیدی هستم. چه کسی می‌دانست که مظلومیت دخترم چنین جهانی خواهد شد؟ حنانه دختری بسیار باروحیه، لطیف و باهوش بود. پیش از این حادثه، یکی از روانشناسان استان به خانه ما آمده بود و به من گفت: امید جان، اگر استعداد دخترت را کشف کنی، مطمئنم حداقل دانشمند بزرگی خواهد شد، چون بسیار باهوش است و مطالب را فراتر از سنش می‌فهمد.

معلم مینابی با دخترش پرکشید

دفتر مشق پرخاطره

خاطرم هست یک بار برایش دفتر مشق خریدیم. او از آن دفتر بسیار خوشش آمد. همیشه دوست داشت تا جایی که ممکن است، صفحات دفترش را با مداد رنگی و نقاشی پر کند. آن‌قدر به این کار علاقه داشت که هر وقت دفترش را باز می‌کردم، پر از طرح‌های رنگی و شاد بود. حتی گاهی برایم نقاشی می‌کشید و به من هدیه می‌داد. این علاقه به نقاشی و خلاقیت، نشان‌دهنده روحیه هنردوست و بااستعداد او بود. ناگفته نماند حنانه قلب بزرگی داشت و علاقه خاصی به سردار سلیمانی نشان می‌داد و همیشه با افتخار از سردار شهید می‌گفت.

معلم مینابی با دخترش پرکشید

دخترم آرام خوابیده بود

آخرین بار که حنانه را دیدم، شب پیش از شهادتش بود. آرام و بی‌صدا مانند یک فرشته خوابیده بود. صبح که به مدرسه رفت، نمی‌دانستم آخرین دیدار ماست. با خبر شهادتش در مدرسه، دنیا برایم سیاه شد. باورکردنش بسیار سخت بود. نمی‌توانم احساس خود را توصیف کنم. حسرت دیدار دوباره، حسرت در آغوش گرفتن او، حسرت شنیدن صدای خنده‌هایش. او را از روی همان لباس‌های بلندی که مادرش به تن او کرده بود، در میان آن همه ویرانی و شلوغی شناختم. تنها چیزی که باقی مانده، خاطرات شیرین و دلتنگی بی‌پایانی است که تا ابد بر دل من و دو خواهر و برادرش خواهد ماند. پیکر حنانه را سالم دیدم. به خدا قسم مثل این بود که خوابیده است؛ هیچ آسیبی ندیده بود. فقط بر اثر فشار امواج، پیراهنش از بدنش خارج شده بود. همسرم عادت داشت همیشه به دخترم لباس زیر محکم بپوشاند و می‌گفت: مبادا لباسش پاره شود و نامحرم او را ببیند. دخترم را با همان جوراب و لباس زیر بلند شناختم. شب قبل آرام در بغلم خوابیده بود، الان هم همین‌طور خوابیده است. اما پیکر همسرم دورتر از دخترم و در میان دانش آموزان پایه دیگر پیدا شد.

کد خبر 1031236

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha